lost memories (in Persian)

episode 1^^


فیلیکس ۴ سالش بود وقتی اون اتفاق افتاد‌‌‌‌....۱۷ سال پیش در استرالیا
فیلیکس به همراه پدر،مادر و خواهرم کوچیکش به مسافرت میرفتند. ۷۸ کیلومتر دور از سیدنی
تو یکی از جنگلای کنار ساحل برای ناهار وایستادن
زیر اندازی کنار درختی بلند انداختندو شروع کردن به خوردن ساندویچ
فیلیکس بعد از خوردن ساندویچ لبخند کوچولویی زدو با مهربونی گفت:مامانی،کی آبجیم بزرگ میشه؟میخوام باهاش بازی کنم
مادرش دستی به سر فیلیکس کشیدو گفت:عزیزم صبر داشته باش. خیلی زود بزرگ میشه و کلی باهم وقت میگذرونین
بعد از خوردن ناهار وسایلو جمع کردنو سوار ماشین شدن
فیلیکس شیشه ماشینو پایین برد و دستای کوچولوشو بیرون آورد
چند قطره آب به دستاش خوردو به آسمون نگاه کرد
بابایی نگاه کن داره بارون میاد. خورشیدم هست-
پدرش از آیینه نگاهی به فیلیکس انداختو گفت:میدونی الان چی میشه؟
الان چی میشه؟-
رنگین کمون میاد. همونچیزی که خیلی دوسش داری
فیلیکس کلاهشو از رو سرش برداشتو نزدیک شاخه درختا کرد
هر شاخه درختی که به کلاه میخورد بارون هم شدید تر میشد
فیلیکس به جلو نگاه کردو گفت:هی بابا اونجارو نگاه کن یه آهو اونجاست
پدرش همینطور که برگ های درختا را لمس میکرد با لبخند به رز خواهر فیلیکس که درحال خندیدن بود نگاه میکرد جلویش را با دقت نگاه کرد. ماشین از کنترلش خارج شد
در همون لحظه سکوت همجا رو فرا گرفت
فیلیکس چشم هایش را بست
کلاهی که در دست داشت به زمین افتاد
صدای خنده های رز ،صدای جیغ مادرش و فریادی که پدرش میزد را میشنید
پس از ۴۰ دقیقه چشم هایش را باز کرد
دود زیادی فضا را پر کرده بود. چند بار سرفه کردو به سمت مادر، پدر و رز رفت
بخاطر ضربه ای که به سرش خورده بود گیج شده بود
خودش رو با خزیدن به خانوادش رساند
با گریه چند بار اسم مادرشو به زبون آورد
خانوادش غرق در خون بودند
رز در آغوش مادرش مرده بودو صورتش پر از خون بود
فیلیکس با صورتی خاکی گونه های رز را بوسید و با صدای بلند گریه کرد
دست پدرش را گرفته بودو با گریه میگفت:بابا....بابا بیدار شو..خواهش...خواهش میکنم...خودت قول دادی همیشه پیشم بمونی...بیدار شو..خواهش میکنم
همینطور که گریه میکرد تلفن پدرش به صدا در امد.
اشک هایش را پاک کردو تلفنو جواب داد،عمویش بود
الو...الو حالتون خوبه؟کجایین رسیدین؟-
الو عمو خودتی....مامان..بابا.....رز...اونا...ما..ما تصادف کردیم
چی. چیشده. شما کجایین؟-
تو جنگل ساحلی نزدیک خونتون
تلفن قطع شد. بوی بنزین فضا رو در بر گرفته بود... ا

...ادامه دارد


Popular stories among Felix fans