kenangan yang hilang (dalam bahasa Persia)

episode 4^^


آقای چو از روی صندلی بلند شدو گفت:آقای لی فیلیکس. پسری ۷
...ساله،مودب،بانظم و مهربون
پدر هان با خوشحالی گفت:این همون کسیه که میخوایم...میتونیم بریم ببینیمش؟
آره...فقط-
فقط چی؟ مشکلی هست؟-
ء- نه...فقط...فراموشی گرفته. تو تصادف خانوادش مردن و بخاطر ضربه ای که به سرش خورده فراموشی گرفته-
...پدر هان با جدیت گفت:مهم نیست...میریم میبینیمش
.آقای چو با بلندگو فیلیکسو صدا زد تا بیاد اتاقش
فیلیکس با استرس و اضطراب قدم بر میداشتو و هر چی جلو تر
.میرفت ضربان قلبش تند تر میشد
.به اتاق آقای چو رسید. در زدو وارد اتاق شد
اقای چو به سمت فیلیکس رفتو گفت: ایشون آقای لی فیلیکس هستن.‌
.همون پسر بچه ای ازش تعریف میکردم
مادر هان به فیلیکس نزدیک شدو با مهربونی گفت:سلام پسر کوچولو. پسرمو میشناسی درسته...خب ما می‌خواستیم تورو به فرزندی قبول کنیم. میدونم شوکه شدیو نمیتونی به راحتی تصمیم بگیری. ما چند روز دیگه میایم میتونه تا چند روز دیگه فکراتو بکنی. ممنون میشم
^^اگه پسرمون بشی
بعد از چند دقیقه خانواده هان از آقای چو خداحافظی کردندو از
.اتاقش بیرون رفتند
هان وایستاد،دست فیلیکسو گرفتو گفت:امیدوارم داداشای خوبی
..بشیم
.و بعد از اتاق بیرون رفت
.فیلیکس گیج و مبهوت بود. نمیدونست چی بگه
سرشو بالا گرفتو گفت:ببخشید آقای چو میتونی برم؟
ء-اره میتونی بری...راستی میخوام یه چیزی بهت بگم.....خانواده خوبین. میشناسمشون. اگه قبول کنی خیلی خوب میشه. به هر حال
.تصمیم با خودته
.فیلیکس از اتاق آقای چو بیرون رفت. از پله ها بالا رفت
.در اتاقش رو باز کردو روی تختش دراز کشید
با صدای خفه شروع کرد به گریه کردن. بعد از چند دقیقه گریه کردن خوبش برد. حدودا ساعت ۴ صبح از خواب بیدار شد. هوا هنوز تاریک
.بود
چند ثانیه مکث کردو بعد با عجله از تخت پایین اومدو وسایلش رو
.جمع کرد
خودش هم میدونست که این فکر احمقانه ایه ولی از انجام دادنش
.مطمئن بود
.چمدون هاش رو گرفتو از اتاقش بیرون اومد
.با قدم های کوتاه و بدون سروصدا از پله ها پایین اومد
.به اتاق آقای چو رفتو شماره خانواده هان رو داخل برگه ای نوشت
در ساختمان رو خیلی آروم باز کرد. کفش هاش رو پوشید و دوید
.سمت در حیاط
در رو باز کرد. یاد اولین روزی که به اینجا اومد افتاد،وقتی ۴ ساله بود. آقای چو دستشو گرفته بود و بهش گفت:پسر کوچولو از این به بعد اینجا خونته. به خونه‌ات خوش اومدی. اشک در چشماش جمع شد. یک لحظه مکث کرد. اما یه چیزی عجیب بود. نمیدونست برای چی اومده اینجا. چه اتفاقی برای خونوادش افتاده. از فکر بیرون
.اومدو از خط در حیاط خارج شد
نفس عمیقی کشیدو گفت:هوووه~بالاخره اومدم بیرون. یه ذره
.سخته....نه.‌..خیلی سخته. متاسفم آقای چو...ببخشید
~خیله خب دارم زیاد حرف میزنم....خدافظ
....و از اون محل دور شد

...ادامه دارد

  — — — — — — — — — —
 https://t.me/skzology💫کانال تلگرام ما

Cerita populer di kalangan penggemar Felix