ricordi perduti (in persiano)

episode 6^^


...لیندا لبخندی زدو گفت:به خونوادت خوش اومدی
وقتی به پرورشگاه رسیدن لیندا با صدای آروم فیلیکسو صدا
..زد:فیلیکس...عزیزم بیدار شو رسیدیم پرورشگاه
فیلیکس چشماشو به سختی باز کردو گفت:چی...چیشده...کجا رسیدیم؟
...رسیدیم پروشگاه. یادت نیس برای رضایت دادن-
.لیندا دست فیلیکسو گرفتو هر دو به اتاق آقای چو رفتند
آقای چو نگران فیلیکس بودو دور اتاقش میچرخید و منتظر خبری از
.فیلیکس بود تا اینکه صدای در رو شنید
:وقتی دید لیندا به همراه فیلیکس هستن وایستاد و نفس عمیق کشید
اووووه..سلام معلوم هست بدون اجازه کجا رفتی آقای لی؟-
فیلیکس چشماشو بهم مالید و گفت:سلام آقای چو. ببخشید اینکارو
.کردم...فکر احمقانه ای بود...عذر میخوام
خیله خب. برای چی اومدین اینجا خانم لیندا؟-
فیلیکس گفت که میخواد باهامون زندگی کنه. برای همین اومدم تا-
.برگه رضایتو امضا کنین و به ادامه کارا برسیم
...واقعا قبول کردی؟خیلی خوشحال شدم. حالا بریم سراغ امضا برگه-
اقای چو برگه رو امضا کرد. لیندا به همراه فیلیکس اول به ثبت احوال
.و بعد ادامه کار ها روانجام دادن
.سوار ماشین بودن و داشتن میرفتن خونه
فیلیکس خوشحالی؟-
...آره خانم لیندا-
نه از الان بهم بگو مامان-
آره مامان خیلی خوشحالم. امیدوارم شما هم اندازه من خوشحال-
.باشین
معلومه. بیشتر از تو خوشحالیم. بالاخره هان یه داداش داره و ما هم-
...یه پسر....واقعا خوشحالم
به خونه رسیدن. لیندا با خوشحالی گفت:تو درو بزن میخوام وقتی هان درو باز کردو تورو دید یه عکس ازش بگیرم...باشه؟
فیلیکس خندیدو گفت:باشه
.فیلیکس زنگ خونه رو زد نفس عمیق کشیدو زمزمه کرد:رسیدم خونم
از اونجایی که دست هان به آیفون نمیرسید مجبور بود خودش درو باز
.کنه
هان از پشت در گفت:کیه؟
.لیندا گفت:منم هان درو باز کن
....فیلیکس جلو در بود. هان درو باز کرد


...ادامه دارد



  — — — — — — — — — —
 https://t.me/skzology💫کانال تلگرام ما

Storie popolari tra i fan di Felix