失去的記憶(波斯語)

episode 2^^


.....تلفن قطع شد. بوی بنزین فضا رو در بر گرفته بود
فیلیکس دراز کشیدو سرش رو روی شانه پدرش گذاشت
همینطوری که گره میکرد صدای پدرش رو شنید
-فیلیکس..عزیزم....برو...ماشین الان منفجر میشه...برو به ما فکر نکن...فقط برو و پشتتو نگاه نکن...باشه؟
فیلیکس بلند شد،اشک هاش رو پاک کرد و با صدای لرزان گفت:نه نه نه...تنهاتون نمیزارم...من..من به شما نیاز دارم....شما نباید از پیشم برین
خونریزی شکم پدرش زیادتر میشدو هر لحظه امکان داشت ماشین منفجر بشه
فیلیکس دستای پدرشو گرفت و اونو میکشید تا از ماشین دور بشن. همینطور که گریه میکرد با صدای خش دار میگفت:نمیزارم از پیشم برین...نمیزارم ازم دور شین‌‌‌‌...شما پیشم میمونین...خواهش میکنم
پدرش دست فیلیکس رو محکم گرفته و گفت:متاسفم...
و بعد فیلیکس رو به سمت جلو پرت کرد
...در همون لحظه ماشین منفجر شد
فیلیکس به سمت درختی پرت شد و سرش به تنه درخت خورد و بی هوش شد 
رعدو برق آسمان شب را روشن کرد
آخرین صدایی که شنید،صدای آژیر آمبولانس بود که به سمتش می آمد
فیلیکس را روی تخت گذاشتند و سوار آمبولانس شدند و به سمت بیمارستات حرکت کردند
به بیمارستان رسیدند. فیلیکس را به اتاق عمل بردند
حدودا بعد از ۲ ساعت عمل جراحی دکتر از اتاق عمل بیرون آمد
به سمت عموی فیلیکس رفتو گفت: حالش خوبه. فقط بخاطر ضربه ای که به سرش وارد شده فراموشی میگیره امکانش هست که شما رو نشناسه. هر وقت به هوش اومد خبرتون میکنم
چند ساعت گذشت و پرستار به دکتر خبر داد که فیلیکس به هوش اومده ولی خبری از عمویش نبود
حتی تلفنش هم خاموش بود
دکتر با عجله به اتاقش رفت. با صدای آروم گفت:فیلیکس...فیلیکس حالت خوبه..چیزی یادت میاد؟
فیلیکس با صدای گرفته و بی حال گفت:من....من اینجا چیکار میکنم...اینجا کجاست
-اینجا بیمارستانه. تو...تو حالت بد شدو آوردیمت اینجا. تحت فشارت نمیزاریم. میتونی استراحت کنی
از اتاقش بیرون رفت. هیچ خبری از فامیل های فیلیکس نبود. به پرستار گفت که با پرورشگاه تماس بگیره تا فیلیکسو به عنوان بی سرپرست به اونجا ببرن
چند روز گذشتو حال فیلیکس بهتر شد ولی چیزی یادش نمیومد
از طرف پرورشگاه اومدندو فیلیکسو بردند
وقتی به پرورشگاه رسیدند فیلیکس خیلی احساس تنهایی میکرد و هیچ وقت با کسی صحبت نمیکرد.
سالها همینطور میگذشتند و فیلیکس بزرگو بزرگتر میشد و همچنان هیچ نامو نشونه ای از خانواده یا فامیلش نداشت.
در ۲۳ ژانویه سال ۲۰۰۸ روز شنبه،خانواده ای به پرورشگاه آمدند.
.....آنها پسری داشتند به نام

...ادامه دارد



Felix粉絲常讀作品