잃어버린 기억 (페르시아어)

3화^^


در ۲۳ ژانویه سال ۲۰۰۷ خانواده ای به پرورشگاه آمدند
آنها پسری داشتند به نام هان بود
خانواده هان در حال صحبت با آقای چو(مدیر پرورشگاه) بودند
هان یواشکی از دفتر مدیر پرورشگاه بیرون اومدو دنبال کسی بود که بتونه باهاش دوست بشه
همینطور دنبال یه نفر میگشت که دید فیلیکس روی نیمکتی نشسته و دفتری به دست داره
دوید سمت فیلیکس. وقتی بهش رسید نفس عمیقی کشیدو دستشو سمت فیلیکس دراز کرد و گفت
عام سلام....من هانم اسم تو چیه؟...عاوو عاوو عاوو راستی من ۷-
 سالمه چند ماه دیگه میشم ۸ ساله...تو چی؟
فیلیکس کمی من و من کردو گفت:چی؟اسم من؟خب من...من فیلیکسم...منم همسن توام...تو چه ماهی هستی؟
سپتامبر...۱۴ سپتامبر-
چی واقعا...منم ۱۵ سپتامبرم...چه باحال-
وااو باورم نمیشه جدی جدی؟ راستی اون دفتر برای چیه؟-
هیچی خاطراتمو توش مینویسم. شما برای چی اومدین اینجا؟-
خب من تنهام ینی خواهر یا برادری ندارم برای همین خونوادم اومدن تا یه بچه رو به فرزندی قبول کنن. چه اتفاقی برای خونوادت افتاده که اومدی اینجا؟
راستش نمیدونم. هیچ خبری ازشون ندارم. آقای چو گفته چون-
فراموشی گرفتم چیزی یادم نمیاد
خب حالا جدا از این حرفا،میای با هم دوست شیم؟-
چی..دوست بشیم....نمیدونم...باشه...-
هان جیسونگ و تو؟-
لی فیلیکیس یا لی یونگبوک. با فیلیکس راحت ترم-
خیلی خب فیلیکس از این به بعد ما دوستای ابدی خواهیم بود چطوره؟
فیلیکس لبخند زد،سرشو پایین انداختو گفت:میدونی اینجا کجاست؟پرورشگاه. ینی نمیتونیم کنار هم باشیم و دوست شیم و
هان حرف فیلیکسو قطع کرد،دستشو محکم گرفتو با جدیت گفت:نگران نباش. من هر روز میام پیشت و حتی شده شبا هم پیشت میمونم. بهت قول میدم....اصلا با هم داداش میشیم. اینطوری همیشه کنار همیم و از هم دور نمیشیم
...چی؟میدونی داری چی میگی...من یتیمم کسی نمیاد منو بگیره-
بعد دست هان رو ول کردو از اون محل دور شد
هان با عجله از پله بالا رفتو در اتاق مدیر رو باز کرد
خانواده هان در حال صحبت با آقای چو بودند. درباره این صحبت میکردند که پسری همسن و سال هان میخوان تا بتونه با هان هم بازی بشه و هانو از تنهایی دربیاره
هان پیش مادرش رفتو با اصرار گفت:مامان مامان...فیلیکس...میشه میشه فیلیکس داداشم بشه...خواهش میکنم....اون پسر خوبیه. با هام دوست شدیم. خواهش میکنم
هان داری درباره چی حرف میزنی؟فیلیکس کیه؟بشین رو صندلی و 
 تو حرف بزرگتر ها دخالت نکن
آقای چو از روی صندلی بلند شدو گفت:آقای لی فیلیکس. پسری ۷ ساله،درس خون،مودب،بانظم و مهربون

...ادامه دارد

  — — — — — — — — — —
 https://t.me/skzology💫کانال تلگرام ما

필릭스 팬이 많이 읽은 작품